تبليغاتX
دلنوشته ي يك زن متولد1351

دلنوشته ي يك زن متولد1351

گاه نوشت.روز نوشت.هفته نوشت شایدم ماه نوشتهای من

سلام

مدتی بود به اینجا سری نزده بودم...ببخشید

:: مادر شوهر نازنینم رو آوردن خونه.البته دکترها قطع امید کردن ولی باورتون میشه انگار معجزه شده؟!!!! با اینکه واقعا تنها۲۵٪از قلبش داره کار میکنه ولی دیگه هیچ دردی نداره و خیلی هم حالش خوب شده...دیروز هم از اتاق خوابش اومد بیرون و توی هال برای دقایقی روی مبل نشست...البته میگفت کمی بدنش میلرزه ولی واقعا خدا رو شکر...خدایا به عزمتت شکر...واقعا که همه چی دست خودته...

تو رو خدا بازم برای مادر شوهر نازنینم دعا کنید.ممنونم

-----------------------------------

:: یکی از سناریو هام از طرف شبکه۱تایید شده حالا تهیه کننده داره دنبال اسپانسر میگرده.معلوم نیست که کی کار کلید بخوره....!

:: یکی از داستانهام هم قرار در نشریه دانشجویان فارسی زبان دانشگاهي در امريكا به چاپ برسه...

نميدونم واقعا دنيا بازيهاي زيادي برام داشته...خيلي...با همه اينها خيلي خسته ام...خيلي زياد...حس خوبي ندارم و انگار ديگه كاري هم توي دنيا ندارم! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط شادی  | 

امروز برای سومین بار در سه ماه گذشته آنژیو کردنش.میگن۹۵٪از رگهای قلبش مسدود شده!!! دکترش گفته فقط باید دعا کنیم........! فردا هم قرار عمل بشه...

خیلی دلم شور میزنه

دیشب آقای پدر تا صبح نتونست بخوابه.میدونستم اعصابش ریخته بهم و دلشوره برای مادرش داره...ولی هیچ کاری نمیتونستم بکنم حتی حرف دلگرم کننده هم نمیتونستم بهش بگم...

مادر شوهرم فقط مادر شوهرم نیست...از مادرم برای من عزیزتره

نمیدونم اگه خدایی نکرده اتفاقی براش بیفته.......چیکار کنم...

خدایا خودت به همه ی بچه هاش که عاشقانه دوستش دارن رحم کن...به منم رحم کن...نمیخوام برای دومین بار بی مادرم کنی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 3:14 بعد از ظهر  توسط شادی  | 

دوباره دو سه روزه سر و کله تهیه کننده پیدا شده!!!

دوباره تلفن پشت تلفن

دیگه خسته شدم

از این مسخره بازیها...از این بی نظمی ها

مبلغ فیلمنامه اصلا برام مهم نیست ولی وقتی بهم میگن باید مثلا فلان صحنه و فلان صحنه رو یا فلان قسمت دیالوگ رو سانسور کنی دلم میخواد خرخره ی همشون رو بدم سگ پاره کنه!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 5:48 بعد از ظهر  توسط شادی  | 

نميدونم شما هم از اين تجربه ها داشتين يا نه؟

اونم اين كه توي زندگي وقتي قرار اتفاق خوبي بيفته...چندين اتفاق خوب و خوشحال كننده با هم و يا پشت سر هم به انجام ميرسه....و امان از وقتي كه قرار باشه كارها پيش نره...........! بد بياري پشت بد بياري...زندگي من كه هميشه اينجوري بوده...

هميشه وقتي يه چيزي بايد درست بشه همه چي با هم اتفاق ميفته و كلي پيش آمد خوب به جريان ميفته...و زماني هم كه قرار باشه خدا نخواد يك كاري درست بشه...پشت سر هم توي كارها گره ميفته!!!

شما هم توي زندگيتون از اين تجربه ها داشتين؟

اگه شما هم از اين تجربه ها داشتين به نظرتون اين روال...خيلي عجيب نيست؟!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 4:42 بعد از ظهر  توسط شادی  | 

الان از ملاقات مادر شوهرم برگشتم.

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااایا شکرت...

خیلی حالش بهتر بود...خیلی خیلی حالش خوب بود.

دکتر گفته به عمل نیازی نداره و احتمالا تا دو روز دیگه هم مرخصش میکنن.

خدایا شکرت که مادر شوهرم رو که خودت خوب میدونی از مادر برام عزیزتره دوباره سالم به خونه برمیگردونی...

خدایا واقعا شکرت

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 4:57 بعد از ظهر  توسط شادی  |