تبليغاتX
دلنوشته ي يك زن متولد1351

دلنوشته ي يك زن متولد1351

گاه نوشت.روز نوشت.هفته نوشت شایدم ماه نوشتهای من

الان از ملاقات مادر شوهرم برگشتم.

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااایا شکرت...

خیلی حالش بهتر بود...خیلی خیلی حالش خوب بود.

دکتر گفته به عمل نیازی نداره و احتمالا تا دو روز دیگه هم مرخصش میکنن.

خدایا شکرت که مادر شوهرم رو که خودت خوب میدونی از مادر برام عزیزتره دوباره سالم به خونه برمیگردونی...

خدایا واقعا شکرت

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 4:57 بعد از ظهر  توسط شادی  | 

شاید برای خیلی ها باور کردنی نباشه که یک عروس مادر شوهرش رو بیشتر از مادر خودش دوست داشته باشه...

اما من واقعا مادر شوهرم رو دوست دارم........

بی نهایت هم دوستش دارم...

در حدود۱۶ سال هست که ازدواج کردم و هیچ بدی از این خانم محترم که مادر شوهرم میشه ندیدم...به جرات قسم میخورم که از مادر خودم بیشتر دوستش دارم...چون بی نظیره...بی همتاس...دنیایی از مهربونی رو در وجودش داره...

دیشب قلبش درد گرفت و بردنش بیمارستان...الانم توی بخشc.c.uبستريش كردن...

حالم خيلي گرفته اس و از ديشب پاك اعصابم بهم ريخته و دارم قرص اعصاب ميخورم...خيلي ميترسم...خيلي...خدا نكنه براش اتفاقي بيفته...

اگر اتفاقي براش بيفته ديگه نميتونم غم بي مادري رو تحمل كنم...مادر شوهر من درست مثل يك مادر براي منه...

5ماه بعد از نامزديم مادرم فوت كرد ولي در طول مدت اين16سال زندگي مشتركم با همسرم از بس مادر شوهرم بهم محبت كرد هيچ وقت غم نبودن مادرم رو حس نكردم...

ولي اگه حالا براي مادر شوهرم اتفاقي بيفته...........خدايا نه...براي دومين بار نگذار بي مادر بشم

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 2:13 قبل از ظهر  توسط شادی  | 

همیشه تغییر رو دوست داشتم ولی بعضی تغییرها بیشتر از اونی که دوست داشتنی باشن ترسناکن...! بارها به خارج از کشور سفر کردم ولی هیچ وقت فکر نکردم که بخوام در کشوری به غیر از وطنم ساکن بشم...ترسو نیستم ولی هیچ وقت از این مسئله خوشحال نمیشم...

وطنم رو دوست دارم و حس میکنم زندگی در ایران با همه سختیش اما لذت بخش تر از هرجای دیگه ی دنیاس...

ولی آقای پدر به خاطر گل پسر بد جوری به کله اش زده که از ایران بریم...

البته منم مخالفتی نکردم و بهش قول دادم که تا آخرین لحظه زندگیم در همه حال کنارشم ولی خوب این تغییر از اون تغییرهایی هست که بیش از اونچه که برام شیرین باشه کمی هولناک به نظرم میرسه.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط شادی  | 

بعضي اوقات آدم يه كاري ميخواد بكنه ولي ميگه:

حسش نيست...

حوصله ندارم...

بي خيال باشه بعد...

خلاصه هزار جور حرف اينجور مواقع هجوم مياره توي مخ آدم كه بيشتر از هر چيز باعث منفعل بودن فرد ميشه.ولي فقط يه همت كوچيك باعث انجام همون امر ناممكن لازمه...و وقتي اون كار انجام ميشه بعدش چه حس خوبي به آدم دست ميده...

حس مفيد بودن...حس موفقيت...حس توان...حس زنده بودن...حس لذت از لحظه هاي زندگي.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 7:34 بعد از ظهر  توسط شادی  | 

واااااااااااای اصلا باورم نمیشه...!

همین یکی دو روز پیش بود از شنیدن خبر خوب بهترین دوستم داشتم ذوق مرگ میشدم...ولی...

امروز سر ظهر یکدفعه دلم براش شور زد...نمیدونم چرا!!!

بهش تلفن کردم دیدم خیلی گرفته و ناراحته...! وقتی علت رو پرسیدم فهمیدم همه چی خراب شده.....!توی جابجایی پولهاش کلی پول گم شده و دیگه هیچ کاری از دستش برنمیاد...رفتن به امریکا که هیچی...حالا باید چند سالی هم کار کنه تا اون مبلغ پولی که گم شده رو به صاحبش برگردونه....!میدونم خدا حکمتی میدونه که بازم سنگ جلوی پاش گذاشته...ولی ایکاش گاهی خدا حکمتهاش رو زودتر روشن میکرد تا ما بنده های نادونش وقتی اینجوری توی بهت وقایع گیر میکنیم لب به کفر باز نکنیم...! خدائیش خیلی سخته.......خیلی سخته که بخوایم حکمت خدا رو در پس یک واقعه ی تلخ بفهمیم.

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 3:20 بعد از ظهر  توسط شادی  |